تبلیغات
قاطی پاتی



دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
..." مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
...
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز



ادامه مطلب

موضوع : دست نوشته ،

امشب

شعری نخواهم نوشت

…………. شمع را

برای تولدت روشن میکنم

و پرهایم را طواف میدهم

بر گرد آتشی که تــــو در جانم روشن کرده یی

……….. تکه خاکستر کوچک کافی است

تا پر سوخته حرمت پیدا کند.

جشن تولد توست

و من

…… بار به دنیا می آیم و خاکستر می شوم

تا راز حضور تو را بدانم.

ققنوسم من امشب!

تولدت مبارک بهترینم







ادامه مطلب

موضوع : شعر ،

كابینه زندگی مشترك

زن : وزیر سلب آسایش

شوهر : وزیر كار

مادر زن : وزیر جنگ

مادر شوهر : وزیر اغتشاشات

خواهر زن : جاسوس دو جانبه

خواهر شوهر : وزیر اطلاعات و بازرسی

پدر زن : وزیر ارشاد

پدر شوهر : رئیس تشخیص مصلحت


اینم چند تا جوک (از دوستان عرب زبان هم عذر میخوام .منظوری ندارم فقط کپی پیست کردم )


عربه می خواسته شیر داغ بخورد زیر پای گاوه آتیش روشن میكند


آبادانیه میاد تهران سوار اتوبوس میشه، بلیط اتوبوسرانی آبادان رو میده دست راننده. یارو میگه: داداش این بلیط مال اینجا نیست. آبادانیه میگه: ولک روشو خوب توجه نکردی، نوشته آبادان و حومه

عربه بچش تو اتوبوس به دنیا میاد اسمشو میذاره عبدالواحد


یک دفعه به یه عربه می گن با مخابرات جمله بساز عربهگفت مخا برات برقصم

یه بار از یه عرب می پرسن : اگه همه دنیا رو بهت بدن چكار میكنی ؟ میگه : میفروشم . میرم كویت!!!

یه باربه یه آبادانی و اصفهانی وتهرانی می گن كه كی ماهی بزرگ گرفته.اصفهانی میگه من ماهی ۱۸ متری گرفتم. تهرانی میگه۱۹متری.آبادانی میگه۱۰متری.بهش میگن اینكه از همه كوچیكه.میگه:ولك چشاش اینقدره……

یه بار تو آبادان مسابقه تقلید صدای داریوش برگزار میشه، داریوش میاد چهارم میشه







ادامه مطلب

موضوع : دست نوشته ،


هر رهروی مقصدی دارد و مقصد نهایی همه مرگ است.


پیامبر اکرم (ص)



تو رفتی، آسمونم بی خبر موند
دلم تو آرزوهام دربه در موند

تو رفتی، چشممو دادم به بارون
دلم پوسید و اشکم بی ثمر موند


تو رفتی، لحظه هام با گریه پر شد
چشام مهتابی بود، با اشک پر شد

تو رفتی و ندانستی كه بی تو
دلم دیوونه بود، دیوونه تر شد


ابجی مهسا بهت تلسیت میگم . غم بزرگیه از دست دادن یه دوست 

خدا به شما و خانواده محترم اون مرحوم صبر بده 

دوستان واسه شادی روح مرحوم تازه گذشته یه فاتحه بخونید . ثواب داره 




ادامه مطلب

موضوع : دست نوشته ،

نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند.

در بین اموال مسروقه یکی از حرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن اذ کاری در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار ملای دعانویس نمود و گفت که من گول آن ملا را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود.

رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.

به نقل از داستانک های مداد سیاه 



ادامه مطلب

موضوع : دست نوشته ،


چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فكر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر ،‌زیر باران باید رفت .

دوست را زیر باران باید دید .

عشق را زیر باران باید جست .

زیر باران باید بازی كرد .

زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت ،

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی كردن در حوضچه اكنون است



ادامه مطلب

موضوع : شعر ،




آدم که در میانه ی دعوا عقب کشید

افتاد سیب سرخی و حوا عقب کشید

من ماندم و تو ماندی و این سیب ناتمام

من ماندم و تو ماندی و دنیا عقب کشید

امشب به یاد لحظه ی اول که دیدمت

قلبم دوباره ساعت خود را عقب کشید:

یادش به خیر، نور تو چشم مرا که زد-

خورشید هم برای تماشا عقب کشید

پایت به سمتم آمد و دستت به دست من...

قلبت میان همهمه اما عقب کشید

شاید که از نگاه خیابان دلت گرفت

شاید برای زخم زبانها عقب کشید

مردم چه زود خلوت ما را به هم زدند

من ماندم و تو رفتی و دنیا عقب کشید


شاعر :
حسن اسحاق - شهریور 88








ادامه مطلب

موضوع : شعر ،


ساعت چیست؟

اختراع غریبیست كه جای خالیت را به رخ دلتنگیهایم میكشد.



ادامه مطلب

موضوع : دست نوشته ،
آخرین مطالب
صفحات وبلاگ