
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

ادامه مطلب
موضوع :

پیدا شده ام ، گم شده ام در خودم امشب
لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی
دریای تلاطم شده ام در خودم امشب
در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته است
یک باغ تبسم شده ام در خودم امشب
تا نورِ تو تابیده به طور کلماتم
موسای تکلم شده ام در خودم امشب
باریده مگر نم نم نام تو به شعرم
باران ترنم شده ام در خودم امشب
هم دانه ی دانایی و هم دام هبوطم
اسطوره ی گندم شده ام در خودم امشب
قیصر امین پور
ادامه مطلب
موضوع : شعر ،
زنده بودن، سرودن، بهانه
هر چه جز با تو بودن، بهانه
ذکر نام تو یعنی تنفس
عاشقانه سرودن، بهانه
خواب یعنی تو را خواب دیدن
پلک بستن، گشودن، بهانه
گریه هم مثل باران ضروری است
غصه از دل زدودن، بهانه
دم به دم فال حافظ گرفتن
بخت را آزمودن، بهانه
شعر دعوی، سرودن دروغین
زندگی عذر، بودن، بهانه
قیصر امین پور
ادامه مطلب
موضوع : شعر ،

همه میپرسند
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
فریدون مشیری
ادامه مطلب
موضوع : شعر ،

معشوق آشنای همه عاشقانه ها
ای معنی جمال به هر صورتی كه هست
مضمون و محتوای تمام ترانه ها
با هر نسیم ،دست تكان می دهد گلی
هر نامه ای ز نام تو دارد نشانه ها
هر كس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شكوفه ،خوشه گندم به دانه ها
شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دریا به موج و موج به ریگ كرانه ها
باران قصیده ای است تر و تازه و روان
آتش ترانه ای به زبان زبانه ها
اما مرا زبان غزلخوانی تو نیست
شبنم چگونه دم زند از بی كرانه ها
كوچه به كوچه سر زده ام كو به كوی تو
چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها
یك لحظه از نگاه تو كافی است تا دلم
سودا كند دمی به همه جاودانه ها
قیصر امینپور
ادامه مطلب
موضوع : شعر ،

ای نازنین امامم من عاشق نگاتم
قربونی ام به راهت می میرم و فداتم
بر عشق تو می نازم با هجر تو می سازم
هم زندگیم می بازم سرباز جون پناتم
جونم فدای راهت قربون یک نگاهت
کاشکی شم از سپاهت یکی از اون یاراتم
عمرم تو رات میذارم هستیم به پات میذارم
این بوده افتخارم که جزو یاوراتم
قربون برم صفاتو ایمان عاشقاتو
اون روی دلرباتو من کشته ای براتم
خاطرخواتم میدونی دلدار آسمونی
خود از چشام میخونی همواره در هواتم
تو نوری از خدایی همچون فرشته هایی
از نسل انبیایی هم تکیه گاه خاتم
دردت به جون من شه کی میشه با تو باشه
در راه تو فدا شه بینم که آشناتم
کی میره این اسیری تنهایی گوشه گیری
دستم بیای بگیری بینم که من باهاتم
داریم عجب شبایی بی نور رهنمایی
تا اینکه زود بیایی هر لحظه در دعاتم
خیلی دلم گرفته از روز و ماه و هفته
از آدمای خفته قلبم گرفته ماتم
از این همه بی دینی دل شد گوشه نشینی
ای فتنه زمینی کشتیم که مبتلاتم
من که خوشم با زاریت شبها و بیقراریت
میخوام بیام به یاریت راهی کربلاتم
کی میشنویم صداتو کی میدهی نداتو
خوش لحظه ایه با تو قربونی صداتم
نازم به ناز دلبر شام دراز دلبر
با این نیاز دلبر در کشتی نجاتم
ادامه مطلب
موضوع : شعر ،

پیش بیا پیش بیا بیشتر
دوست ترت دارم از هرچه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر
دوست تر از آنكه بدانی چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویشتر
هیچ نریزد به جز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیشتر
قیصر امین پور
ادامه مطلب
موضوع :
وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همانجا روبروی در، دستم را به میله گرفتم...
پیرمرد با کُتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های اقایون گره کرده! (که میشود گفت تقریبا در قسمت خانم ها)
خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرلند کردن!
ـ برای چی اومده تو قسمت زنونه! مگه مردونه جا نداره؟ این همه صندلی خالی!
ـ خانم جان اینطوری نگو، حتما نمی تونسته بره!
ـ دستش کجه نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟
ـ خب پیرمرد ِ! شاید پاش درد میکنه نمی تونه بره بشینه!
ـ آدم چشم داره می بینه! نیگاه کن پاش تکون میخوره، این روزها حیاء کجا رفته؟!...
سکوت کردم، گفتم اگر همینطور ادامه دهم بازی را به بازار می کشاند! فقط خدا خدا میکردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد!
بیخیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا بارش برفها را تماشا کنم...
به ایستگاه نزدیک می شدیم
پیرمرد میخواست پیاده شود
دستش را داخل جیبش برد
پنجاه تومنی پاره ایی را جلوی صورتم گرفت
گفت:"دخترم این چند تومنیه؟"
بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود! خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد
ادامه مطلب
موضوع : دست نوشته ،
تبلیغات


